آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

پایان واکسیناسون

روز 13 خردادیک دفعه به فکرم رسید که امروز برای واکسن زدن آیلایی روز خوبیه چون هم چند روز تعطیلی بود و من کنارش بودم و دلیل دوم هم اینکه اگه تا زمان تولدش می موند ممکن بود سرما بخوره و ...  حدود ساعت 10 با تماس قبلی که بابایی با مرکز بهداشت گرفته بود به مرکز رفتیم و آیلا خیلی آروم رو صندلی نشست و خانم مسئوله آروم سر آیلا رو به طف دیگه چرخوند تا موقع آمپول زدن نبیه ولی آیلا هم با آرامش هر چه تمام تر سرش رو برگردوند تا شاهد آخرین واکسیناسیونش باشه و بعد از تشکر به خونه برگشتیم ولی بعد دو ساعتی آه و ناله آیلایی بلند شد که دستش درد می کنه اصلا نمی تونه تکون بده و یک حرف بامزه هم گفت ان شاالله خانم دکتری که آمپول زده تو بهشت بسوزه چر...
19 خرداد 1395

واکسن آنفولانزا

سال پیش آیلایی  از بس همش سرما می خورد اصلا فرصتی برای زدن واکسن انفولانزا پیدا نشد و بهار و تابستون رسید اما امسال به دارو خانه ای رفته بودم که چشمم به آگهی واکسن آنفولانزا موجود است خورد و سریع و بدون معطلی گرفتم و روز یکشنبه 30/6/93 باهم به کلینیک رفتیم و یک پرستار مهربون واکسن رو به آیلایی زد و خیلی جالبه که اصلا نه گریه ای و نه آه و ناله ای وقتی ما داشتیم بیرون می آمدیم  اقایی با تعجب به آیلا نگاه می کرد یعنی این کوچولو آمپول زده و گریه نکرده . تازه اصلا اجازه نمی داد تا پنبه و چسب رو از رو بازوش بکنم و شب بعد از خوابیدم برش داشتم ولی صبح دنبالش می گشت       ...
1 مهر 1393

واکسن هیجده ماهگی

دست بابایی  درد نکنه ديروز ١٩/١/٩١ خانم کوچولو را با کمک خاله لیلا به مرکز بهداشت برای تزریق واکسن برد . بابایی می گفت تو مرکز با همه بازی می کرد و حتی بعد از تزریق اولین واکسن باز شیطنت رو از سر گرفته بود. دیشب خانمی تب داشت اما اجازه نمی داد نه از دستمال مرطوب استفاده کنم و نه میزان تبش رو چک کنم از تب سنج به شدت گریزان بود و بالاخره وقتی خواب هفت پادشاه رو می دید تبش رو گرفتم ٩/٣٧ بود .پاشم که درد می کرد و لنگان لنگان راه می رفت وقتی می خواستم از پد یخ استفاده کنم خانمی پد را بر می داشت و مثل بستنی  لیسش می زد   .آیلایی که عاشق میوه هست از بعد ازظهر تا هنگام خواب لب به چیزی نزد  . اما در کل شب نسبتا آ...
20 فروردين 1391

واکسن آنفولانزا

بالاخره بعد از یک ماه پنج شنبه ٢٠/٨/٩٠ ظهر واکسن آنفولانزای خانم گلی رو بعد آخرین مشورت تلفنی با بابایی( به علت سفر)زدیم . نمی دونم این وروجک از کجا احساس کرده بود که قبل از تزریق دستش رو عقب می کشید . اما در کل به خیر گذشت و کمی گریه کرد که در بغل خاله لیلا آروم شد . ...
26 آبان 1390
1